وباز تنها ترینم.... ودر سکوت تنهایی ام تو باز می آیی
در گذرگاه زمان , خیمه شب بازی دهر , همه تلخی و شیرینی خود میگذرد عشقها می میرند ... و فقط خاطره هاست , که چه شیرین و چه تلخ .... دست ناخورده به جا می ماند.....! روزگاری شاید..... ازین روزها یادی کنیم اشک گرمی , آه سردی , داد و بیدادی کنیم یاد امروز است و فردا خاطراتی ناپایدار , روزگاری گریه آرد حرفهای خنده دار....! با من بگو تا کیستی, مهری؟ بگو, ماهی؟ بگو خوابی؟ خیالی؟ چیستی؟ اشکی؟ بگو، آهی؟ بگو راندم چو از مهرت سخن گفتی بسوز و دم مزن دیگر بگو از جان من, جانا چه میخواهی؟ بگو گیرم نمیگیری دگر, زآشفته ی عشقت خبر بر حال من گاهی نگر, با من سخن گاهی بگو ای گل پی هر خس مرو, در خلوت هر کس مرو گویی که دانم, پس مرو، گر آگه از راهی بگو غمخوار دل ای می نیی, از درد من آگه نیی ولله نیی, بالله نیی, از دردم آگاهی بگو بر خلوت دل سرزده یک ره درآ ساغر زده آخر نگویی سرزده, از من چه کوتاهی بگو؟ من عاشق تنهاییام سرگشته شیداییام دیوانهای رسواییام, تو هرچه میخواهی بگو
برچسب ها :تمنا تا کی به تمنای وصال تو یگانه عشق هنگامه تنهایی غم اندوه, پرواز با خورشید بگذار ، كه بر شاخه اين صبح دلاويز بنشينم و از عشق سرودي بسرايم .آنگاه ، به صد شوق ، چو مرغان سبكبال ، پر گيرم ازين بام و به سوي تو بيايم خورشيد از آن دور ، از آن قله پر برق آغوش كند باز ، همه مهر ، همه ناز سيمرغ طلايي پرو بالي ست كه – چون من –از لانه برون آمده ، دارد سر پرواز پرواز به آنجا كه نشاط است و اميدست پرواز به آنجا كه سرود است و سرورست .آنجا كه ، سراپاي تو ، در روشني صبح روياي شرابي ست كه در جام بلور است .آنجا كه سحر ، گونه گلگون تو در خواب از بوسه خورشيد ، چو برگ گل ناز است ،آنجا كه من از روزن هر اختر شبگرد ،چشمم به تماشا و تمناي تو باز است !من نيز چو خورشيد ، دلم زنده به عشق است .راه دل خود را ، نتوانم كه نپويم هر صبح ، در آيينه جادويي خورشيد چون مي نگرم ، او همه من ، من همه اويم ! برچسب ها :عشق تمنا جان دلم غم تنهایی هنگامه تنها پرواز با خورشید , برچسب ها :دعا یم کن عشق هنگامه عشقی عاشق شدی بیا , برچسب ها :کربلا علی اکبر ع عشق کرببلا شعر در مورد حضرت علی اکبر ع , بر دلم گریه کن خون ببار.. بر شب تیره چون زلف یار... بهر لیلی چو مجنون ببار...ای بارون! آقا جان ! فدای غم های تو.. خون می چکد از چشمان تو... بی تاب روی زیبای تو... می سوزه عالم در پای تو...ای آقا ! خون دل آسمون ... زبون می گیره صاحب زمون(عج)... ای امان ای امان ای امان.. عمه جان عمه جان عمه جان ..ای عمه ! دلم زار زینبه... گوشه چادر زینبه... امشب جون همه بر لبه... روضه خون مادر زینبه...وای زینب رسیده جون بر لبم.. می سوزه سینه پر تبم.. آسمون تیره شبم... قربونی غم زینبم...وای زینب اگر که غوغا نکرد.. اگه شکوه ز غم ها نکرد.. سفره دلشو وا نکرد... برچسب ها :محرم حضرت زینب س غم کربلا عقیله العرب , تمنای تو .... تا کي به تمناي وصال تو يگانه اشکم شود از هر مژه چون سيل روانه خواهد که سرآيد غم هجران تو يا نه اي تيره غمت را دل عشاق نشانه جمعي به تو مشغول و تو غايب ز ميانه رفتم به در صومعه عابد و زاهد ديدم همه را پيش رخت راکع و ساجد در ميکده رهبانم و در صومعه عابد گه معتکف ديرم و گه ساکن مسجد يعني که تو را ميطلبم خانه به خانه روزي که برفتند حريفان پي هر کار زاهد سوي مسجد شد و من جانب خمار من يار طلب کردم و او جلوهگه يار حاجي به ره کعبه و من طالب ديدار او خانه همي جويد و من صاحب خانه هر در که زنم صاحب آن خانه تويي تو هر جا که روم پرتو کاشانه تويي تو در ميکده و دير که جانانه تويي تو مقصود من از کعبه و بتخانه تويي تو مقصود تويي، کعبه و بتخانه بهانه بلبل به چمن زان گل رخسار نشان ديد پروانه در آتش شد و اسرار عيان ديد عارف صفت روي تو در پير و جوان ديد يعني همه جا عکس رخ يار توان ديد ديوانه منم، من که روم خانه به خانه عاقل به قوانين خرد راه تو پويد ديوانه برون از همه آئين تو جويد تا غنچهء بشکفتهء اين باغ که بويد هر کس به بهاني صفت حمد تو گويد بلبل به غزل خواني و قُمري به ترانه بيچاره بهايي که دلش زار غم توست هر چند که عاصي است ز خيل خدم توست برچسب ها :تمنا تا کی به تمنای وصال تو یگانه عشق هنگامه تنهایی غم اندوه,
آه ای صبا . . . چون تو مدهوشم من خود فراموشم من خانه بر دوشم من خانه بر دوش
من در پيش کو به کو افتادم دل به عشقش دادم حلقه در گوشم من حلقه در گوش
گر در کويش برسی برسان اين پيام مرا بی چراغ رويت من ندارم ديگر تاب اين شبهای سرد و خاموش
هرگز هرگز باور نکنم عهد و پيمان ما شد فراموش ای جان من غرق سودای تو بی تماشای تو دل ندارد ذوق گفتگويی
بی جلوه ات آرزو بی حاصل بی تو در باغ دل خود نرويد سرو آرزويی
شبها مرغ لب بسته منم دل شکسته منم تا سحر بيدارم سر به زانو دارم برنخيزد از من های و هويی بی تو سير گل را چه کنم گل ندارد بی تو رنگ و بويی برچسب ها :خانه بردوش علیر ضا افتخاری هنگامه وبلاگ تنهایی عشق غم ناک , ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر بر من منگر تاب نگاه تو ندارم بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم ای رفته ز دل ، راست بگو ! بهر چه امشب با خاطره ها آمدهای باز به سویم؟ گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه من او نیم او مرده و من سایه ی اویم من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است او در دل سودازده از عشق شرر داشت او در همه جا با همه کس در همه احوال سودای تو را ای بت بی مهر ! به سر داشت من او نیم این دیده ی من گنگ و خموش است در دیده ی او آن همه گفتار ، نهان بود وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ مرموزتر از تیرگی ی شامگهان بود من او نیم آری ، لب من این لب بی رنگ دیری ست که با خنده یی از عشق تو نشکفت اما به لب او همه دم خنده ی جان بخش مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مرد او در تن من بود و ، ندانم که به ناگاه چون دید و چها کرد و کجا رفت و چرا مرد من گور ویم ، گور ویم ، بر تن گرمش افسردگی و سردی ی کافور نهادم او مرده و در سینه ی من ، این دل بی مهر سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم ... برچسب ها :سیمین بهبهانی عشق هنگامه مردن تنهایی مرگ بی تو , برچسب ها :مهتاب فریدون مشیری عشق تنهایی غم , صفر عاشقی وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی برچسب ها :نه عقل و نه گلی عشق غم تنهایی تنهای تنها عاشقی دیوانگی, برچسب ها :عشق غم اندوه ملال تنهایی تهنها تنها, از عشق می سرودم حالا به پیش اشکم من از غم می سرایم روزی که خاطراتت قلب مرا میازرد من عاشق تو بودم وقتی که عشق میمرد روزی که بی تو ماندم تنها شدم.شکستم حالا بیا ببین که دل بر کسی نبستم... برچسب ها :هنگامه غم اندوه ملال اشک ساحل تنهایی تنهاگریه , برچسب ها :غم اندوه هنگامه تنها تنهایی , تو گل سرخ مني تو گل ياسمني تو چنان شبنم پاك سحري ؟ نه از آن پاكتري تو بهاري ؟ نه بهاران از توست از تو مي گيرد وام هر بهار اينهمه زيبايي را هوس باغ و بهارانم نيست اي بهين باغ و بهارانم تو چه كسي خواهد ديد مردنم را بي تو ؟ بي تو مردم ، مردم گاه مي انديشم خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟ آن زمان كه خبر مرگ مرا از كسي مي شنوي ، روي تو را كاشكي مي ديدم شانه بالازدنت را بي قيدو تكان دادن دستت كه مهم نيست زياد و تكان دادن سر را كه عجب !عاقبت مرد ؟ افسوس كاش مي ديدم من به خود مي گويم چه كسي باور كرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاكستر كرد ؟ برچسب ها :شعر عاشق عشق تنهایی هنگامه,
دل وحشت زده در سینه من می لرزید دست من ضربه به دیوار زندان کوبید ای همسایه زندانی من ضربه دست مرا پاسخ گوی. ضربه دست مرا پاسخ نیست تا به کی باید تنها تنها وندر این زندان زیست ؟؟؟ ضربه هر چند به دیوار فرو کوبیدم پاسخی نشنیدم سال ها رفت که من کرده ام با غم تنهایی خو دیگر از پاسخ خود نومیدم راستی هان چه صدایی آمد ؟ ضربه ای کوفت به دیواره زندان دستی ؟ ضربه می کوبد همسایه زندانی من پاسخی می جوید دیده را می بندم در دل از وحشت تنهایی او می خندم که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت تو به من خندیدی ، و نمیدانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم .باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید . غضب الوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک. و تو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم ، که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت. نابرده رنج برام هیچ حسی شبیه تو نیست کنارتو درگیرارامشم همین از تمام جهان کافیه همین که کنارت نفس میکشم برام هیچ حسی شبیه تو نیست تو پایان هر جست و جوی منی تماشای تو عین ارامشه تو زیبا ترین ارزوی منی منو از این عذاب رها نمیکنی کنارمی به من نگاه نمیکنی تمام قلب تو به من نمیرسه همین که فکرمی برای من بسه از این عادت با تو بودن هنوز ببین لحظه لحظم کنارت خوشه همین عادت با تو بودن یه روز اگه بی تو باسم منو میکشه یه وقتایی انقدر حالم بده که میپرسم ازهر کسی حالتو یه روزایی حس می کنم پشت من همه شهر میگرده دنبال تو منو از این عذاب رها نمیکنی کنارمی به من نگاه نمیکنی تمام قلبتو به من نمیرسه همین که فکرمی برای من بسه یک مرور گر فوق العاده سلام به همه دوستان جوان بلاگی خوبم امروز اومدم بگم اگه از مرورگرهای فایر فاکس ویا اینترنت اکسپلورر استفاده می کنید و از محیط آنها خسته شدید من براتون یه مرور گرفوق العاده تو قسمت پیوندها گذاشتم . توضیحات بیشتر یکی از بزرگترین جنگ هایی که در دنیای اینترنت چند سالی است آغاز شده و نیز پایانی بر آن دیده نمی شود ، جنگ مرورگر هاست . شرکت های قدرتمند نرم افزاری سعی می کنند با ارایه مرورگرهایی قدرتمند تر از گذشته ، به وضعیت نمودار خود در بین سایرین بهبود ببخشند . در این میان که بیش از دو سوم کاربران از فایرفاکس و اینترنت اکسپلورر استفاده می کنند مرورگرهایی نیز وجود دارند که با انداختن نگاهی کارشناسانه به آنها متوجه برتری هایی می شویم که در غول های این رشته نیز وجود ندارد اما به دلیل یاری نکردن بخت در جایگاه های پایین تری قرار دارند . بچه ها اگه تونستید دانلود کنید و استفاده کردید و راضی بودید اول یه دعا به جون پدر مادر من کنید وبعدشم یه صلوات برای من بفرستید . اگه دوست داشتی می تونی نظرم بدی . راستی بچه ها خواهش می کنم پست بعدیم حتما بخونید باحاله . برچسب ها :پدر, برچسب ها :نقلی در باره پدر ,![]()
![]()
او ، روشني و گرمي بازار وجود است .در سينه من نيز ، دلي گرم تر از اوست .او يك سرآسوده به بالين ننهادست من نيز به سر مي دوم اندر طلب دوست .ما هردو ، در اين صبح طربناك بهاري از خلوت و خاموشي شب ، پا به فراريم ما هر دو ، در آغوش پر از مهر طبيعت با ديده جان ، محو تماشاي بهاريم .ما ، آتش افتاده به نيزار ملاليم ،ما عاشق نوريم و سروريم و صفاييم ،بگذار كه – سرمست و غزل خوان – من و خورشيد بالي بگشاييم و به سوي تو بياييم .![]()
![]()
بفهمی زندگی بی عشق نازیباست
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن.![]()
![]()
در میان خیمه های کربلا
بود یک تازه جوانی در نوا
در خیالِ لحظه ای پرواز بود
با خداوند جهان در راز بود
رفت سوی خیمه ای با شور و شین
تا بگیرد اذن میدان از حسین
گفت بابا مرحمِ جانم بده
ای پدر تو اذن میدانم بده
قامتش بوسید شاه کربلا
گفت با آمال و عمرش گفته ها
مظهر عشق خدا شد منجلی
عاقبت راهی میدان شد علی
دم به دم بابا دعایی می نمود
شکر الطاف خدایی می نمود
گفت یارب این ز نسل کوثرست
نوجوانِ من علیِ اکبرست
شمس رخسارش به مانند نبی ست
نام و اندامش چو بابایم علی ست
این دلم تا یاد جدم می نمود
روی ماهش غصه هایم می زدود
رفت آن سرو بلندِ پر شرر
تا کند ارض و سما را در به در
خطبه ای را خواند پیش دشمنان
کرد دل ها را به لرزیدان روان
گفت سوگندم به ربِّ عالمِیْن
من علی هستم علی بن حسین
هر که خواهد از حریمش بگذرد
تیغ شمشیرم دلش را می دَرَد
گشت مشغول ستیز و کار و زار
شد سیه پیش عدو این روزگار
گشت صدها از تبار ظالمین
همچو جدّ ِ خود امیر المؤمنین
خسته گشت و جسم او بی تاب شد
تشنه کام ِقطره ای از آب شد
آمد از میدان به سوی خیمه گاه
قطره ی آبی طلب کردی ز شاه
گفت بابا، گر کمی آبم دهی
قوّتی بر حالِ بی تابم دهی
می شود این خستگی از دیده پاک
می نمایم لشکر دشمن هلاک
گفت بابایش حسینِ تشنه لب
از من تشنه مکن آبی طلب
لحظه ای دیگر به سوز و اشک و آه
می روی دلبند من سوی اله
عشق جدم درّ نایابت کند
او به دست خویش سیرابت کند
بر دهان بنهاد مولای جهان
آن زبانِ حضرت شیرین زبان
یعنی ای آرامِ جانم ای پسر
از تو باشم من دهان خشکیده تر
یعنی از تشنه که هستی در برم
گر تو عطشانی منم عطان ترم
او میِ خود را بَرِ ساغر گذاشت
بر دهانِ عشق انگشتر گذاشت
قوّت آمد سوی اندامِ علی
پر شد از جام پدر جامِ علی
رفت فرزندش به سوی تیغ و تیر
کرد جنگی سرتر از صدها دلیر
لرزه آمد بر وجود دشمنان
از علی اکبر همان شیرِ ژیان
ناگهان ملغونی از معلونیان
آمد از پشت کمینش در میان
گفت جان را می گذارم پای او
تا گذارم داغ بر بابای او
زد به تیغی بر سرِ پورِ حسین
بر سر آهوی پر شورِ حسین
ناگهان دنیا به چشمش تار شد
ناله ای سر داد زار شد
خود به دست آویخت او بر یالِ اسب
خون سر را ریخت او بر بالِ اسب
چشم اسبش گشت از خونش کبود
اسب راه خیمه ها را گم نمود
ای خدا این اسب بین لشکر است
راکب آن نورِ چشمِ کوثر است
ای حرامیان چرا تیر و سنان
این همه آن هم به جسمی نوجوان
نعره یشیری ز سوی خیمه ها
کرد صحرا را حریم لرزه ها
شاه در اوج عزایش ناله کرد
لشکر کفار را آواره کرد
رفت بالای سر آهوی خویش
خاکِ ماتم ریخت بر گیسوی خویش
دشمنان با اینکه ترسان گشته اند
لیک بر این غصه خندان گشته اند
هر که با خود ساز و سرنا می زند
نغمه ی شادی به هر جا می زند
گفت بابا با پسر ای خسته جان
خیز تا با هم رویم از این میان
کار دشمن عمر من را کم کند
خنده هاشان قامتم را خم کند
خواست تا او را برد سوی خیام
کرد با قدی خمیده او قیام
جسم او برداشت از این سرزمین
قطعه می ماند آن سو برزمین
گریه آمد دیده ی شاهِ غریب
گفت دردِ دل به معبودِ حبیب
ای خدا رفت از کفم تازه جوان
بعد از این نفرین بر این دارِ جهان
ای بنی هاشم جوانان رو کنید
لاله ی من را به مقتل بود کنید
این گلی را که چو لاله پرپر است
روح و ریحانم علیِ اکبر است
جانِ فطرس تشنه ی یک جامِ اوست
بر لبش پیوسته ذکرِ نامِ اوست![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم روز اول که دل من به تمنای تو پر زد چون کبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم پای دردامن اندوه کشیدم نگسستم نرمیدم رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم![]()
![]()
كه ز انفاس خوشش بوی كسی می آید
از غم هجر نكن ناله و فریاد كه من
زده ام فالی و فریادرسی می آید
كس ندانست كه منزلگه معشوق كجاست
این قدر هست كه بانگ جرسی می آید
از ظهور بركاتش نه من خرم و بس
عیسی اینجا به امید نفسی می آید
همه اعیان جهان چشم به راهش دارند
هر عزیزی ز پی ملتمسی می آید
فیض دارد سر آن كه به رهت جان بازد
هر كس اینجا به امید هوسی می آید
دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است
گو بیا خوش كه هنوزم نفسی می آید![]()
![]()
تاب بنفشه میدهد طره مشک سای تو پرده غنچه میدرد خنده دلگشای تو
ای گل خوش نسیم من بلبل خویش را مسوز کز سر صدق میکند شب همه شب دعای تو
من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان قال و مقال عالمی میکشم از برای تو
دولت عشق بین که چون از سر فقر و افتخار گوشه تاج سلطنت میشکند گدای تو
خرقه زهد و جام می گر چه نه درخور همند این همه نقش میزنم از جهت رضای تو
شور شراب عشق تو آن نفسم رود ز سر کاین سر پرهوس شود خاک در سرای تو
شاهنشین چشم من تکیه گه خیال توست جای دعاست شاه من بی تو مباد جای تو
خوش چمنیست عارضت خاصه که در بهار حسن حافظ خوش کلام شد مرغ سخنسرای تو
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
روزی کنار ساحل
![]()
![]()
در مجالي که برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
که در آن همواره اول صبح
به زباني ساده
مهر تدريس کنند
و بگويند خدا
خالق زيبايي
و سراينده ي عشق
آفريننده ماست
مهربانيست که ما را به نکويي
دانايي
زيبايي
و به خود مي خواند
جنتي دارد نزديک ، زيبا و بزرگ
دوزخي دارد – به گمانم -
کوچک و بعيد
در پي سودايي ست
که ببخشد ما را
و بفهماندمان
ترس ما بيرون از دايره رحمت اوست
در مجالي که برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
که خرد را با عشق
علم را با احساس
و رياضي را با شعر
دين را با عرفان
همه را با تشويق تدريس کنند
لاي انگشت کسي
قلمي نگذارند
و نخوانند کسي را حيوان
و نگويند کسي را کودن
و معلم هر روز
روح را حاضر و غايب بکند
و به جز از ايمانش
هيچ کس چيزي را حفظ نبايد بکند
مغز ها پر نشود چون انبار
قلب خالي نشود از احساس
درس هايي بدهند
که به جاي مغز ، دل ها را تسخير کند
از کتاب تاريخ
جنگ را بردارند
در کلاس انشا
هر کسي حرف دلش را بزند
غير ممکن را از خاطره ها محو کنند
تا ، کسي بعد از اين
باز همواره نگويد:"هرگز"
و به آساني هم رنگ جماعت نشود
زنگ نقاشي تکرار شود
رنگ را در پاييز تعليم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگي را در رفتن و برگشتن از قله کوه
و عبادت را در خلقت خلق
کار را در کندو
و طبيعت را در جنگل و دشت
مشق شب اين باشد
که شبي چندين بار
همه تکرار کنيم :
عدل
آزادي
قانون
شادي
امتحاني بشود
که بسنجد ما را
تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه و آدم شده ايم
در مجالي که برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
که در آن آخر وقت
به زباني ساده
شعر تدريس کنند
و بگويند که تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما![]()
![]()
![]()
![]()
غم تنهایی
![]()
![]()
![]()
![]()
مثل خوشبختی عاشق...تهِ قصه بمون پیشم تو فانوس منی امشب...بری تاریک تر می شم کجای آسمون صافه...نه این آغاز بی فرجام نه موندن های بی حاصل...نه رفتن های بی هنگام به امروز تو محتاجم...به حالی که تو می دونی هوا بدجوری دلگیره...نرو بی چتر و بارونی بمون و آخر قصه...تو دنیای خیالم باش بمون و روز و شبهامم...پناه ماه و سالم باش من و تو مثل هم عاشق...تو این دنیای بی دردی من از تو برنمی گردم...تو از من برنمی گردی![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یکی از این مرورگر های وب Opera نام دارد . اپرا نامی است که بیشتر کاربران حرفه ای آن را قرین سرعت می دانند . این نرم افزار با بهره گیری از شیوه ی خاص خود در بارگذاری صفحات وب که همانا باز کردن متون در ابتدا و عکس ها و سایر فایلهای مولتی مدیا در پس آن است می تواند دسترسی کاربر را به اطلاعات هر صفحه سریع تر سازد . این ویژگی برای کاربرانی که از سرعت چندان بالایی بهره نمی برند می توان یک قابلیت مهم و کلیدی تلقی شود . ورژن ۱۱ اپرا که به تازگی منشتر شده است با ظاهری دلنشین می تواند فضای بیشتری از وب سایت ها را در قالبی زیباتر برای شما به نمایش در آورد . حذف بخش های کلیشه ای و اضافه ی همیشگی که هر کاربری را از خود می رنجاند به هیچ وجه در این نرم افزار دیده نمی شوند و در استفاده از آن ، شما هستید و آدرس های وب و دیگر هیچ .
تمامی امکانات و ویژگی های Opera به اینجا ختم نمی شود . در بر داشتن بلاک کننده ی حرفه ای پنجره های خود باز شو ( pop-up ) ، باز کردن چندین صفحه در یک پنجره ( Tab ) ، جست و جوی پیشرفته و بسیاری دیگر نظیر مدیریت کننده ایمیل ، خبرخوان RSS و پیغام رسان IRC که همگی در یک برنامه ی نسبتا کم حجم گنجانده شده اند .
ویژگی های کلیدی Opera 11.50 :
- دسترسی سریع تر به سایت هایی که بیشتر به آنها علاقه مندید .
- میانبرهای جست و جو که به شما این امکان را می دهد تا تنها با وارد کردن کلمه های کلیدی در نوار آدرس به آنها دستیابی پیدا کنید .
- قابلیت نمایش پنجره هایی که هنگام بسته شدن ناگهانی نرم افزار از بین رفته اند پس از اولین اجرا
- ساخت الگو برای ماوس به منظور دسترسی سریع تر به وب سایت ها از این راه
- قابلیت تبادل اطلاعات سایر مرورگر های اپرا که در کامپیوتر هایی در مکان های دیگر نصب شده اند .
- اپرا نه تنها آدرس هایی را که شما بازدید کرده اید به خاطر می سپارد بلکه محتوای صفحات نیز امکان ذخیره شدن را خواهد داشت و با جست و جوی سریع می توانید به آنها دسترسی پیدا نمایید .
- و ...![]()
![]()
گویند مرا چو زاد مادر پستان به دهان گرفتن آموخت. شبها بر گاهواره ی من بیدار نشست و خفتن آموخت. دستم بگرفت و پا به پا برد تا شیوه ی راه رفتن آموخت. یک حرف و دو حرف بر زبانم الفاظ نهاد و گفتن اموخت. لبخند نهاد بر لب من بر غنچه ی گل شکفتن آموخت. پس هستی من ز هستی اوست تا هستم و هست دارمش دوست .
گویند مرا چو زاد مادر روی کاناپه لمیدن آموخت. شبها بر ماهواره تا صبح بنشست و کلیپ دیدن آموخت. بر چهره سبوس و ماست مالید تا شیوه ی خوشگلیدن آموخت. بنمود تتو دو ابروی خویش تا رسم کمان کشیدن آموخت. هر ماه برفت نزد جراح آیین چروک چیدن آموخت. دستم بگرفت و برد بازار همواره طلا خریدن آموخت. با قوم خودش همیشه پیوند از قوم شوهر بریدن آموخت. آسوده نشست و با اس ام اس جکهای خفن چتیدن آموخت. چون سوخت غذای ما شب و روز از پیک مدد رسیدن آموخت. پای تلفن دو ساعت و نیم گل گفتن و گل شنیدن آموخت. بابام چو آمد از سر کار بیماری و قد خمیدن آموخت.![]()
![]()
من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور وشاد هستم و تو را بیش از هر کس دیگری در دنیا دوست دارم . سپس یک جعبه به دست او داد . پسر ، کنجکاو ولی ناامید جعبه را گشود و در آن یک انجیل زیبا که روی آن نام او طلا کوب شده بود یافت . با عصبانیت فریادی بر سر پدر کشید و گفت : با تمام مال و دارایی که داری یک انجیل به من میدهی ؟
کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد . سالها گذشت و مرد جوان در کار و تجارت موفق شد . خانه ی زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده . یک روز به این فکر افتاد که پدرش حتما خیلی پیر شده و باید سری به او بزند . از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود . اما قبل از اینکه اقدامی بکند تلگرامی به دستش رسید که خبر فوت پدر در آن بود و حاکی از این بود که پدر تمام اموال خود را به او بخشیده است . بنابریان لازم بود فورا خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید . هنگامی که به خانه پدر رسید در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد . اوراق و کاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا همان انجیل قدیمی را باز یافت . در حالیکه اشک میریخت انجیل را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کلید ماشین را پشت جلد آن پیدا کرد . در کنار آن یک بر چسب با نام همان نمایشگاه که ماشین مورد نظر او را داشت وجود داشت . روی بر چسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود تمام مبلغ پرداخت شده است.![]()
![]()
![]()
![]()
| كد قالب جدید قالب زمستانی آدم برفی |


